وبلاگ عشق
طلوع تسليم
رفتنش آورد سوزنده به پاياني
آغاز بيا رويان، هر رفته بر بادي
بهت به يغما برد، آرام هر راضي
پنداره غوغا شد، لعنت به جان زاري
فکرانه در هم شد، باران چرا جاري
ديروز چو برآورد، امروز و فردايي
فقدان يک باور، بطن ايمان سُفت
در رفتِ يک آرام، طغيان چه حرفها گفت!
........................................
.................................................
برچسب:
نویسنده: مهران